سلام...بعد یه مدت دوباره اومدم....امیدوارم خوشتون بیاد....دوستوووون دارم ...بوووووس...
+
نوشته شده در سه شنبه 1390/09/15 13:41 توسط Parniyan
|
+
نوشته شده در سه شنبه 1390/09/15 13:40 توسط Parniyan
|
شب بود
ستاره ای در آسمان درخشید
و این ستاره سرنوشت من بود
من متولد شدم
انوار بی رنگ زندگی بر چهره من تابیدن گرفت
پا به این دنیا گذاشتم
همهمه ی ژرفی وجودم را فراگرفت
گهواره نقره ای رنگ من بشارت تکانه های تقدیرم
را می دهد
و چه جدال سنگینی برای نام گذاری من برپاست
نام من شد پیچک
پیچک رویید
پیچک در اندیشه عروج بود
پیچک ریشه در آزادی داشت
سنجاقک همراه همیشگی پیچک شد!
اما پیچک غافل بود
غافل از این تقدیر
غافل از شبیخون لاجوردی رنگ حسرت
غافل از مرثیه ی حزن آلود هجرت
غافل از نیرنگ خیس مرداب
پیچک بی خبر از زمانه پای در جاده پرتلاطم تغییر
گذاشت
پیچک شوریده سر بود
ای وای
ای وای
پیچک عاشق شد
نمی دانست پیچک نمی دانست عشق چه حقه ی زلالی
است
پیچک نمی دانست قلاده ی خیانت و شهوت به دور
گردن عشق های امروزی آویخته اند
از بغض های کدر عشق چه می دانست؟
از تجلی خزان و خنجر آغشته به خون چه می دانست؟
آری
پیچک بی خبر بود
پیچک پاک بود
پیچک بی آلایش بود
اما...
سنجاقک یار دیرین پیچک
در محاکمه بی رحمانه طبیعت تبعید شد
پیچک فرود آمد
پیچک شکست
تار و پود ساقه های پیچک در حمله ناجوانمردانه ی
افکار پوچ از هم گسیخت
پیچک خشکید
پیچک مغلوب صخره های سرد و بی روح سرنوشت گردید
ستاره خاموش شد
و اکنون خش خش برگ های خشکیده اش زیر پای عابران
به گوش می رسد
به زمزمه برگ ها گوش فرا ده
شاید پیچک باشد که با تو از ناگفته ها می گوید
گوش کن...
+
نوشته شده در سه شنبه 1390/09/15 13:36 توسط Parniyan
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 1390/08/25 10:26 توسط Parniyan
|
بلاخره اومدم....خیلی طول کشید....ولی چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟/اومدم با کلی تغییرات...
امیدوارم خوشتون بیاد....
نظرم یادتون نره...مثل همیشه:دوستون دارم...بوووووووووووووووووووووووووووووس
+
نوشته شده در جمعه 1390/08/20 20:43 توسط Parniyan
|
دوستت دارم هارا نگه میداری برای روز مبادا....
دلم تنگ شده هارا...عاشقتم هارا...
این جمله هارا که ارزشمندند الکی خرج کسی نمیکنی...!
باید آدمش پیدا شود....!
باید همان لحظه از خودت مطمئن باشی و باید بدانی که فردا...از امروز گفتنش پشیمان نخواهی شد..!
سنت که بالا میرود کلی دوستت دارم پیشت مانده...کلی دلم تنگ شده و عاشقتم مانده که خرج کسی نکرده ای
و روی هم تلنبار شده اند...!
فرصت نداری صندوقت را خالی کنی..صندوقت سنگین شده ونمیتوانی با خودت بکشی اش...شروع میکنی به
خرج کردنشان...!!
توی مهمانی اگر نگاهت کرد...اگر نگاهش را دوست داشتی..توی رقص اگر پا به پایت آمد...اگر هوایت را
داشت...اگر با تو ترانه را با صدای بلند خواند...
توی جلسه اگر حرفی را گفت که حرف تو بود...اگر استدلالی کرد که تکانت داد..در سفر اگر شوخ و شنگ
بود...اگر مدام به خنده ات انداخت و اگر منظره های قشنگ را نشانت داد...
برای یکی یک دوستت دارم خرج میکنی...برای یکی یک دلم تنگ میشود خرج میکنی...یک چقدر
زیبایی...یک با من میمانی....!
بعد میبینی آدمها فاصله میگیرند...متهمت میکنند به هیزی...به مخ زدن به اعتماد آدمها...!! سواستفاده
کردن...به پیری و معرکه گیری...!!!
اما بگذار به سن تو برسند...!بگذار صندوقچه شان لبریز شود ان وقت حال امروز تورا می فهمند بدون
اینکه تورا به یاد آورند....!
غریب است دوست داشتن و عجیب تر از ان است دوست داشته شدن..!!وقتی میدانیم کسی با جانو دل
دوستمان دارد و نفس ها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده...به بازیش میگیریم...
هرچه او عاشقتر ما سرخوش تر...هرچه او دل نازک تر ما بی رحم تر....!!
تقصیر از ما نیست...تمامی قصه های عاشقانه اینگونه به گوشمان خوانده شده اند...!!
دکتر علی شریعتی
+
نوشته شده در جمعه 1390/08/20 20:40 توسط Parniyan
|
+
نوشته شده در جمعه 1390/08/20 20:38 توسط Parniyan
|
... و آنگاه آفتابگردانی از گوشه ای طلوع کرد و به میان کارهای ما سرک کشید. و ما هیچ ندانستیم
آمدنش از کدامین سو بود. می دیدیمش که هر روز از سحرگاهان یک جا می نشیند، و بالا آمدن
خورشید را نظاره می کند، و تا شامگاهان، همچنان روی بر او نگاه می دارد و با او می گردد. آنگاه
تازه دانستیم چرا به او می گویند «آفتابگردان»!
و از آنجایی که خورشید در اسطوره ها نماد «حقیقت» بود، آفتابگردان را نکو داشتیم، و خواستیم
تا با ما بماند و نشان ما باشد؛ نه به آن نشان که خود را حقیقت بپنداریم، و نه حتی به آن توّهم
که روی خود را به سوی حقیقت بدانیم؛ بلکه تنها به نشان آرزویی که در سویدای قلبمان روییدن
گرفته بود، که: «ای کاش می توانستیم آن گونه باشیم.»
و اگر غیر از این بود، او هرگز نمی پذیرفت!
+
نوشته شده در جمعه 1390/08/20 20:36 توسط Parniyan
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 1390/07/20 20:36 توسط Parniyan
|
سلااااام به همگی...من باز اومدم....دلم واسه همه تون تنگیده بود.....ولی یه
سری مشکلات برام پیش اومد که یه چند وقتی نتونستم بیاام.....ممنون ازاین
که با کامنتاتون منو تنها نذاشتین....
دوستتون دارم.......بووووووووووووووووس....
+
نوشته شده در پنجشنبه 1390/07/14 14:41 توسط Parniyan
|
نمی
دانم پس از مرگم چه خواهد شد ؟
نمی
خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم
چه
خواهد ساخت ؟
ولی
بسیار مشتاقم ،
که
از خاک گلویم سوتکی سازد .
گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش
و
او یکریز و پی در پی ،
دم
گرم خوشش را بر گلویم سخت بفشارد ،
و
خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد .
بدین
سان بشکند در من ،
سکوت مرگبارم را .
+
نوشته شده در پنجشنبه 1390/07/14 14:39 توسط Parniyan
|
سلام به همگی.....این آپ رو فقط واسه دل خودم گذاشتم....راستش رو بخواید خیلی وقت بود
از ته دل با خدا حرف نزده بودم...دیشب دلم خیلی گرفته بود....یهو یاده یکی از شعرای فروغ که
عاشقشم افتادم....نمیدونین وقتی خوندمش چقدر آروم شدم...به هر حال امیدوارم خوشتون
بیاد....بوووووووووس!!!!
+
نوشته شده در دوشنبه 1390/06/14 13:46 توسط Parniyan
|
از تنگنای محبس تاریکی
از منجلاب تیره این دنیا
بانگ پر از نیاز مرا بشنو
آه،ای خدای قادر بی همتا
یکدم ز گرد پیکر من بشکاف
بشکاف این حجاب سیاهی ر
شاید درون سینه من بینی
این مایه گناه و تباهی را
دل نیست این دلی که به من دادی
در خون طبیده،آه،رهایش کن
یا خالی از هوی و هوس دارش
یا پای بند مهر و وفایش کن
تنها تو آگاهی و تو می دانی
اسرار آن خطای نخستین را
تنها تو قادری که ببخشایی
بر روح من،صفای نخستین را
آه،ای خدا چگونه ترا گویم
کز جسم خویش خسته و بیزارم
هر شب بر آستان جلال تو
گویی امید جسم دگر دارم
از دیدگان روشن من بستان
شوق به سوی غیر دویدن را
لطفی کن ای خدا و بیاموزش
از برق چشم غیر،رمیدن را
عشقی به من بده که مرا سازد
همچون فرشتگان بهشت تو
یاری به من بده که در او بینم
یک گوشه از صفای سرشت تو
یکشب ز لوح خاطر من بزدای
تصویر عشق و نقش فریبش را
خواهم به انتقام جفاکاری
در عشق تازه فتح رقیبش را
آه ای خدای که دست توانایت
بنیان نهاده عالم هستی را
بنمای روی و از دل من بستان
شوق گناه و نقش پرستی را
راضی مشو که بنده ناچیزی
عاصی شود به غیر تو روی آرد
راضی مشو که سیل سرشکش را
در پای جام باده فرو بارد
از تنگنای محبس تاریکی
از منجلاب تیره این دنیا
بانگ پر از نیاز مرا بشنو
آه،ای خدای قادر بی همتا
+
نوشته شده در دوشنبه 1390/06/14 13:37 توسط Parniyan
|
+
نوشته شده در دوشنبه 1390/06/14 13:35 توسط Parniyan
|
کاش چون پاییز بودم...کاش چون پاییز
بودم
کاش چون پاییز خاموش و ملال انگیز بودم
برگهای آرزوهایم یکا یک زرد می شد
آفتاب دیدگانم سرد می شد
آسمان سینه ام پر درد می شد
ناگهان طوفان اندوهی به جانم چنگ می زد
اشکهایم همچو باران
دامنم را رنگ می زد
وه...چه زیبا بود اگر پاییز بودم
وحشی و پر شور و رنگ آمیز بودم
شاعری در چشم من می خواند...شعری آسمانی
در کنار قلب عاشق شعله می زد
در شرار آتش دردی نهانی
نغمه من...
همچو آوای نسیم پر شکسته
عطر غم می ریخت بر دلهای خسته
پیش رویم:
چهره تلخ زمستان جوانی.
پشت سر:
آشوب تابستان عشقی ناگهانی
سینه ام منزلگه اندوه و درد و بدگمانی
کاش چون پاییز
بودم...کاش چون پاییز بودم
فروغ فرخزاد
+
نوشته شده در شنبه 1390/06/05 16:9 توسط Parniyan
|
+
نوشته شده در شنبه 1390/06/05 15:54 توسط Parniyan
|
زمانی ساده می پنداشتم دیگر، دو دستم در میان دستهایت گرم خواهند ماند
ولی
امروز می بینی چه رسمی دارد این چرخ فلک گردان بی احساس!!!
گرفته دستهامان را، گره می گشاید بی صدا از دست های ما ببین لبخند
تلخش را
به یادت هست آن روزی که...که مست شیطنت بودیم چه شاد و
بی بهانه خنده بر لب...به
یادت هست خوب من؟که گاهی اشکهای ما غبار
غصه را از چشممان میشست و حالا رفته آن
روز و... تو هم با کوله بار
خاطره از پیش من خواهی رفت...تو خواهی رفت ولی
اینجا... به یاد بودنت
هر لحظه خواهم مرد.به یاد دست های تو...به یاد روزهایی که ز
حس بودنت
پر بود.
تو خواهی رفت اما کاش بدانی بی تو من با گریه و شب عالمی دارم.تو خواهی
رفت
اما من...تمام لحظه هایم بوی باران می دهد زین پس....
به یادت هست آن روزی که با حسی چه بی تاب از عبور لحظه ها گفتم:
«بمان پیشم»
تو بر تردید من خندیدی و گفتی: که...«می مانم» ولی اشک و
خدا و گریه هایم شاهدند
امروز که بستی کوله بارت را...
دلم میخواست می ماندی ولی من خوب می دانم!قلم در دست تقدیر است...
تمام لحظه
ها را می نویسد بر خط فردا!!!
+
نوشته شده در دوشنبه 1390/05/24 20:23 توسط Parniyan
|
+
نوشته شده در دوشنبه 1390/05/24 20:22 توسط Parniyan
|
بازم ســـــــــــــــلاااااااااااااام اینم یه آپ مخصوص برای تموم کسایی که دلشون گرفته و نیاز به یه بهونه دارن تا لبخند رو لباشون بشینه....امیدوارم خوشتون بیاد
...(قابل توجه ثمره جونی که میگه چقد دیر آپ میکنی!!!!!!!!!!)
+
نوشته شده در سه شنبه 1390/05/18 17:44 توسط Parniyan
|
* پسره دو روزه با دختره رفیق شده، میپرسه فامیلیت چیه؟ میگه میخوای چی
کار؟ میگه میخوام ببینم به اسم بچه هامون که انتخاب کردم میاد یا نه!!
* به راننده تاکسی میگی سیگارتو خاموش کن به دودش حساسیت دارم، برمیگرده میگه جوونای سن تو کراک میکشن تو به دود سیگار حساسی!!
* هر روز تو دانشگاه میبینیم ۱۰۰ تا بچه مدرسه ای رو به صف کردن، معلمشونم جلو، آوردن بازدید از دانشگاه، مگه باغ وحشه اینا رو هر روز میارین بازدید!!
* اینم از مجلس ختم، با کفش میریم با دمپایی برگردیم!!
* قبلاً برق میرفت باباهه فحش رو میکشید به اداره برق، الان برق میره خوشحال هم میشه!!
* خانومه ناراحت توی تاکسی: به فاصله چند روز هم شوهرم بهم خیانت کرد هم دوست پسرم!
!
* فدراسیون فوتبال فقط تو ۶ ماه، نیم میلیارد تومن از فحاشی فوتبالیستها درآمد داشته. یعنی به عبارتی قیمت فحش از قیمت طلا زده بالاتر!!
* طرف رفته خواستگاری، دختره بهش گفته شهید مورد علاقه شما کیه؟!!
* پسره واسه دوست دخترش شارژ فرستاده، بعد دختره میگه تو بزنگ!! 
* طرف میره خواستگاری، مامان جون طرف در اومده میگه ۲۰۱۲ تا سکه مهریه به نیت المپیک لندن!!
* مرده میگه به خدا راست میگم. طرف میگه نه، اگه راست میگی بگو به جون مامانم!
* یه عمر رفتیم سینما آخر نفهمیدیم دسته های صندلیش ماله خودمونه یا بغل دستیمون!!
* ایران که هستیم توی سوپرمارکت دنبال جنس خارجی میگردیم، بعد خارج که میریم میافتیم دنبال جنس ایرانی!!
* یارو گیتار الکتریک تو اتاق طرف دیده میگه تو هم شیطان پرست شدی؟ 
* طرف سوار اسب شده، عکسشو گذاشته فیس بوک، میگه اون بالاییه منم!!
* تبلیغ پارک آبی نشون میدن یارو با شلوار لی و پیراهن مردونه سر میخوره رو سرسره های پارک آبی!!
* طرف میره سوپر مارکت میگه آقا کرم کارامل دارین؟ میگه کرم فقط ساویز داریم!!
* سالای پیش جایزه بانک ملت یه منزل مسکونی بود، امسال شده ۶۰ لیتر بنزین، سال دیگه میشه یه شونه تخم مرغ، سال بعدشم دوتا تافتون یه بربری هم وسطش!!
* غار علیصدر به قندیلاش معروفه، اونوقت ملت میرن قندیلاشو میکنن یادگاری میبرن با خودشون! یکی نیست بگه آخه با اون قندیل میخوای چیکار کنی؟!!
* میری از خودپرداز پول بگیری، رمزتو میزنی... پول بر میداری، بار دوم کارتو میذاری، رمز رو اشتباه میزنی، یکی از پشت میگه:ببخشید رمزتون رواشتباه زدیدها!!
* طرف نشسته یه میزگرد به زبون آلمانی میبینه، یکی بهش میگه مگه میفهمی چی میگن؟ میگه قیافه هاشونو که میبینم میفهمم در مورد چی حرف میزنن!! 
* طرف توی هواپیما از اول تا آخر به اسلام توهین میکرد، وسطهای پرواز هواپیما یه تکون خورد، گفت «یا ابالفضل»!!
* پسورد اینترنت وایرلست رو عوض میکنی، همسایه تون زنگ میزنه میگه پسوردتو عوض کردی؟ میگی نه! میگه آخه قبلاً شماره موبایلت بود، الان هرچی میزنم کانکت نمیشم!!
* میری شلوار جین بخری، اولی رو پرو میکنی یه کم تنگه. فروشنده میگه: یه دوبار بپوشی جا باز میکنه! دومی رو می پوشی یه کم گشاده. میگه: چیزی نیست یه دو بار آب بخوره تنگ میشه!!
* طرف زنگ زده میگه به یارو ویسکی سراغ نداری؟ یارو میگه برای چی میخوای؟ میگه بابام امشب از کربلا میاد کلی مهمون داریم!!! 
+
نوشته شده در سه شنبه 1390/05/18 17:2 توسط Parniyan
|
شیلااااااااااااااااااااااااااام به همگی رسیدن ماه رمضان رو تبریک میگم....امیدوارم هر
چی ازخدا میخواین تو همین ماه بهتون بده.....مخصوصا به اونایی که عاشقن و
به قول ثمره مون کنکور دارن مثل خودم
!!!!!دقت داشته باشین اونایی این دعا
شامل حالشون میشه که هم عاشق باشن هم کنکور داشته باشن.
..!!!!!
+
نوشته شده در دوشنبه 1390/05/10 14:0 توسط Parniyan
|
وقتی خواستم زندگی کنم، راهم را بستند.وقتی خواستم
ستایش کنم، گفتند خرافات است.وقتی خواستم عاشق
شوم گفتند دروغ است.وقتی خواستم گریستن، گفتند
دروغ است.وقتی خواستم خندیدن، گفتند دیوانه است.
دنیا را نگه دارید، میخواهم پیاده شوم
(دکتر علی شریعتی)
+
نوشته شده در یکشنبه 1390/05/09 19:39 توسط Parniyan
|
+
نوشته شده در یکشنبه 1390/05/09 19:37 توسط Parniyan
|
این دنیای منه...دنیای که من برای خودم ساختم تا توش پنهان بشم
دنیایی که وقتی دلم میگیره،توش پناه بگیرم...من شکست خوردم...
احساس پوچی میکنم...انگیزه ای هم برای ادامه زندگی نمیبینم...
خسته ام...دلم میخواد چشمام رو ببندم و با خیال راحت بخوابم...
خسته شدم بس که شبا با چشم گریون خوابیدم...
دیشب یکی از دوستام بهم گفت تو دیوونه ای...واقعا که
خدا نمیدونه چی رو به کی بده...بابا داری...وضعیت مالیت
عالیه...داداشت باهات رفیقه...دیگه چی میخوای؟
منم بهش گفتم:همینه که منو آزار میده...اینکه همه چیز دارم
و انگار هیچی ندارم...اون چیزی رو که میخوام نمیتونم بدستش بیارم...
من 4 سال پیش یعنی وقتی یه دختره 14 ساله بودم عاشق شدم و
تا الانم دارم تو آتیشش میسوزم...
اون منو نمیخواد و من نمیتونم کاری بکنم...
اما حالا میبینم که این رسم عاشقیه قبلا با خودم میگفتم
اگه کسی عاشق من بشه باهاش اینطوری رفتار نمیکنم...ولی
حالا میبینم که شدم یکی مثل اون...میگن خدا کسی رو عاشق
میکنه که میتونه سختی های عشق رو تحمل کنه...یه احساس
عجیب دارم تا به حال اینقدر آروم نبودم...اینگار باورم شده
که خیلی تنهام...من باختم و سقف رویاهام رو سرم خراب شد...
دیگه حتی گریه کردنم برام سخت شده...آخرشم مجبورم جلوی بقیه
حفظ ظاهر کنم و بخندم....ولی کسی نمیدونه که خنده من از
گریه غم انگیزتر است...
خنده بر لب میزنم تا کس نداند راز من
ورنه این دنیا که ما دیدیم خندیدن نداشت
+
نوشته شده در یکشنبه 1390/05/09 19:22 توسط Parniyan
|
شب که جوی نقره مهتاب
بی کران دشت را دریاچه می سازد
من شراق زورق اندیشه ام را می گشایم در مسیر باد!
شب که آوایی نمی آید
از درون خامش نیزارهای آبگیر ژرف
من امید روشن ام را همچو تیغ آفتابی می سرایم شاد!
شب که می خواند کسی نومید
من ز راه دور دارم چشم
با لب سوزان خورشیدی
که بام خانه همسایه ام را گرم می بوسد!
+
نوشته شده در یکشنبه 1390/05/09 19:21 توسط Parniyan
|
خدایا...
محبوب این قلب دردمند!
ندای تو را می شنوم
که مرا به سکوت درون می خواند.
اما زندگی با تمام نگرانی ها و تشویش هایش
مرا از این لذت دور نگاه می دارد.
متبرکم کن
تا همه چیز را به تو بسپارم.
آنگاه شتابان به دیدارت بیایم
و با قلب خویش
درگاهت را بوسه باران کنم.
آه !
چه دیدار زیبا و خلسه آمیزی !
"آمین"
+
نوشته شده در پنجشنبه 1390/04/30 17:18 توسط Parniyan
|
چقد سخته اونی که دوسش داری یهو ولت کنه و بره...آدمی
که میگفت دوست داره و تا آخره عمر کنارت میمونه...
چقد سخته ببینی دستاش تو دستای کسه دیگه است و
به اون میگه دوست دارم....
چقد سخته خودت رو گول بزنی و بگی دیگه هیچ احساسی
نسبت بهش نداری اما وقتی دیدیش قلبت تندتند بزنه و
بدنت یخ بزنه.....
عاشقی سخته...خیلی سخت..اما هرکس که عاشق نمیشه...
خدا اونی رو که تحمل سختیای عشق رو داره عاشق میکنه....
این یه امتحانه...من که سربلند نشدم...حداقل شما سعی تون
رو بکنید....
+
نوشته شده در پنجشنبه 1390/04/30 17:17 توسط Parniyan
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 1390/04/30 17:2 توسط Parniyan
|
کوچه
بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،
شدم آن عاشق ديوانه كه بودم
در نهانخانه ي جانم گل ياد تو درخشيد
باغ صد خاطره خنديد
عطر صد خاطره پيچيد
يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم
پرگشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم
ساعتي بر لب آن جوي نشستيم
تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت
من همه محو تماشاي نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ريخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
يادم آيد : تو به من گفتي :
از اين عشق حذر كن!
لحظه اي چند بر اين آب نظر كن
آب ، آئينه عشق گذران است
تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است
باش فردا ، كه دلت با دگران است!
تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن!
با تو گفتم :
"حذر از عشق؟
ندانم!
سفر از پيش تو؟
هرگز نتوانم!
روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد
چون كبوتر لب بام تو نشستم،
تو به من سنگ زدي من نه رميدم، نه گسستم"
باز گفتم كه: " تو صيادي و من آهوي دشتم
تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پيش تو هرگز نتوانم، نتوانم...!
اشكي ازشاخه فرو ريخت
مرغ شب ناله ي تلخي زد و بگريخت!
اشك در چشم تو لرزيد
ماه بر عشق تو خنديد،
يادم آيد كه دگر از تو جوابي نشنيدم
پاي در دامن اندوه كشيدم
نگسستم ، نرميدم
رفت در ظلمت غم، آن شب و شب هاي دگر هم
نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم
نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم!
بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم
فریدون مشیری
+
نوشته شده در پنجشنبه 1390/04/30 16:59 توسط Parniyan
|
رفتم ، مراببخش مگو او وفا نداشت
راهی بجز گریز برایم نمانده بود
این عشق آتشین پر از درد بی امید
ودای در جنون و گناهم کشانده بود
رفتم ، که داغ بوسة پر از حسرت ترا
با اشکهای دیده ز لب شستشو دهم
رفتم که نا تمام بماند در سرود
رفتم که با ناگفته به خود آبرو دهم
رفتم مگو ، مگو ، که چرا رفت ، ننگ بود
عشق من و نیاز تو وسوز و ساز ما
از پرده خموشی ظلمت ، چو نور صبح
بیرون فتاده بود به یکباره راز ما
رفتم ، که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم
در لابلای دامن شبرنگ زندگی
رفتم ، که در سیاهی یک گور بی نشان
فارغ شوم ز کشمکش و جنگ زندگی
من از دو چشم روشن و گریان گریختم
از خنده های وحشی طوفان گریختم
از بستر وصال به آغوش سرد هجر
آزرده از ملامت وجدان گریختم
ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز
دیگر سراغ شعلة آتش ز من مگیر
میخواستم که شعله شوم سرکشی کنم
مرغی شدم به کنج قفس بسته و اسیر
روحی مشوشم که شبی بی خبر ز خویش
در دامن سکوت به تلخی گریستم
نالان ز کرده ها و پشیمان ز گفته
دیدم که لایق تو وعشق تو نیستم
فروغ فرخزاد
+
نوشته شده در پنجشنبه 1390/04/30 16:50 توسط Parniyan
|